![]() |
![]() |
|
| بالا تر از سياهي |
|
وقتي تو نيستي مثل هميشه آخر حرفم * * * وقتي تو نيستي هر روز بي تو |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 9:50 توسط مترسک |
|
|
شب در انتظار روز، روز در انتظار شب ، و من در انتظار فردا و تا کجا ادامه خواهد داشت این تکرار بیهوده... مینا |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هفتم مهر 1386ساعت 1:51 توسط آدمک |
|
|
در غبار اندوه چشمانت را میبینم |
|
+ نوشته شده در
جمعه ششم مهر 1386ساعت 3:55 توسط آدمک |
|
|
در يك لحظه و بعد از سكوتی طولانی فرياد بر آوردم كه عاشقم ناگه زمين ايستاد،آسمان خاموش شد، درختان ديگر شكوفه ندادند، اما هنوز قلب من می تپيد........ |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386ساعت 3:39 توسط آدمک |
|
|
مسافر... داستان ها دارم از دياران كه سفر كردم و رفتم بی تو... از دياران كه گذر كردم و رفتم بی تو... بی تو رفتم تنها، تنها.... و صبوری مرا كوه تحسين می كرد....
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سوم شهریور 1386ساعت 2:25 توسط آدمک |
|
|
ميدوني وقتي خدا داشت من و بدرقه مي كرد بهم چي گفت ؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 4:40 توسط مترسک |
|
رفته بودیم که دور از انظار دیگران ساعتی را با سرگردانی یک عشق بی پناه زیر نور مات ماه سپری کنیم ، آسمان صاف بود معهذا پاره ای ابر صورت نازنین ماه را پوشانده بود گفتم: آسمان به این صافی معلوم نیست این تکه ابر از جان ما چه می خواهد نگاهی به آسمان کرد ، آهی کشید و گفت : این ابر نیست عصاره است ، عصاره ناله های پنهانی عشاق واقعی روی ماه را پوشانده است تا ماه شاهد عشق دروغ من و تو نباشد.. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفدهم مرداد 1386ساعت 3:0 توسط آدمک |
|
مرا ببين در آينه
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 3:36 توسط آدمک |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 5:23 توسط آدمک |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
يک شب به خوابم آمدی!
گفتی:ترانه بخوان! گفتم بخوانم تا چه کسی بشنود؟ گفتی :من،گفتم تو که نیستی گفتی:تمام این لحظه ها را با چه کسي حرف می زدی؟ گفتم: با خودم؛ گفتی :من در تو زنده ام گفتم:از اين به بعد تنها براي تو مي نويسم... |
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 |
| نویسندگان |
|
آدمک مترسک |
|
RSS
|